تبليغاتX
شب سکوت کویر
























شب سکوت کویر

نهرهای کم عمق پر سر و صدا هستند ولی نهرهای عمیق ساکت و خاموشند

 

 

مثل همیشه آسمان تاریک و پر رمز و راز ....................

 

شب مرا به درون خود کشیده و به جای همیشه خالی تو ماه رو به شنیدن

 

حرفهایم دعوت می کنم ................

 

دوباره تمنای بودنت تمام و جودم را به آتش کشیده و شعله های آن ، کویر

 

سوزانی را برایم تهیه دیده ..................

 

به آسمان نگاه می کنم . از خدا باران طلب می کنم .............

 

حس ریزش باران بر بازوان بی پناه و تر شدن لباس و پیراهنم را .....................

 

به راستی نیازمند بارانم ،نیازمند بارش باران ....................

 

کی این عطش سیری ناپذیر را سیراب می کنی ؟!!!!

 

ببین چگونه بی تاب توام !!!

 

سیرابم کن !

 

باران !

 

باران !

 

صدایم را می شنوی ؟!!

 

آن زمان که چشمان مخمورم را به تمنای یافتنت می گردانم ............

 

مرا دریاب !!

 

دریاب !!

 

دریاب !!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط ماهور|

 

 بی تو من با این دل تنها چه کنم

 

روز را شب ، شب را روز کردن چه کنم

 

گفته ام عشق منی بارها و بارها

 

تو به جای من، ترا من چه کنم ؟

 

روزها میاید و در پی اش هم شبها

 

روزهارا سر میکنم ، شبها را چه کنم ؟

 

 بی تو من می کشم بار غمها را به دوش

 

با غم عشقی که کشیدم چه کنم ؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط ماهور|

 

 

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

 

 

..... شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

 

 

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم ........

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط ماهور|

 

 روزها و ماه ها و سالها می گذرد که در گذر زمان خویش گم شده ام بی آنکه بیابم حضور خلوت تنهایی دل را میان دشتهای سر سبز بی انتها ...............

 

گم شده ام بی آنکه پیدا شوم یکی نیست مرا پیدا کند آهای  شما را چه می شود؟

 آیا واقعا کسی نیست که مرا پیدا کند و لحظه ای مرا به خودم واگذارد ؟

 

صدای پاهایم را روی خش خش برگها احساس می کنم ولی صدای قلبم را پیدا نمی کنم !

 این روزها گم در گم شده ام و خنده ام می گیرد وقتی کسی نمی تواند مرا بیابد........

 تا چند وقت دیگر هم پیدا نمی شوم نه اینکه خودم نخواهم ها ! نه.....! خودم می خواهم... من به تمام مقدسات عالم قسم می خورم که خودم می خواهم ولی کسی حق ندارد مرا در پشت پیله های تنهایی خودم پیدا کند مگر شهر هرت است؟!!! شما بگویید شهر هرت است ؟!البته که شهر هرت است! اگر نبود یکی مرا پیدا می کرد .... ای بابا حالا گیرم که مرا پیدا کردید  به شما چه می ماسد که این همه بدو بدو می کنید  و در به در کوچه های شهر شده اید والا به خدا اگر پیدا هم کنید چیزی دستگیرتان نمی شود .... شما مرا نشناخته اید اگر می شناختید حتما برای پیدا کردنم مژدگانی چند صد میلیونی  به یابنده میدادید ....!!!

 

گذر زمان از بین رفته.... اینجا سکوت است و سکون.. چیزی در حرکت نیست زمان از حرکت باز ایستاده ..... سکوت شب مرا در خود بلعیده تا مرا بالا بیاورد چندین هزار سال طول می کشد..... من هم درون شب بیقوله ای پیدا میکنم و برای هزاران سال کپه ی مرگم را میگذارم.......

 دنبالم نگردید که پیدایم نمی کنید ..... !!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ماهور|

دیروز این مطلب رو توی یه سایت پیدا کردم خیلی جالب بود گفتم برای خالی نبودن عریضه و اینکه مدتیه ذهنم خالیه خالیه اینو اینجا بذارم که بگم من زنده ام و نمردم فعلا در خدمت غمهای روزگار هستم و مثل سریش به این دنیا با تمام بدیهاش چسبیدم ......

شما هم بخونید شاید خوشتون بیاد شاید ....!!!

 

 من کی هستم؟!


من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

 

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

 

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند

 

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند

 

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

 

 من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

 

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند


 
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

 

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

 

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

 

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

 

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

 

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.



من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
.



من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

 

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.



من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند

 


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

 

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.



من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستمدامادم به من «وروره جادو» مي گويد

.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند

.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم



 
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند..

 

من کیستم؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ماهور|


آخرين مطالب
»
» چه کنم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
»
» تضاد
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin